داستان کودکانه گردنبند گل گلی

 

 

داستان کودکانه گردنبند گل گلی

 

داستان کودکانه گردنبند گل گلی - تصویر 1

 

خانم خرسه و آقاخرسه با دختر کوچولوی تپل مپلشان خرس گل گلی ،توی یک خانه ی بزرگ زندگی می کردند.آنها خانواده ی شاد و مهربانی بودند.

روزها همراه دخترشان یعنی خرس گل گلی به جنگل می رفتند و میوه های جنگلی جمع می کردند و به خانه می آوردند و برای زمستانشان انبار می کردند.

دختر آنها همیشه یک پیراهن گلدار می پوشید،برای همین او را گل گلی صدا می زدند.یک روز خاله ی گل گلی به دیدنشان آمد.خانه ی خاله ی گل گلی نزدیک دریا بود.

 

داستان کودکانه گردنبند گل گلی - تصویر 2

 

او هر روز کنار دریا می رفت و صدفهایی را که همراه موج ها به ساحل می ریخت،جمع می کرد و با آنها گردنبند و گوشواره و دستبندهای زیبایی درست می کرد.

آن روز خاله خرسه یک گردنبند خیلی قشنگ به گل گلی هدیه کرد.گل گلی خیلی خوشحال شد.خاله اش را بوسید و از او تشکر کرد و گردنبند را به گردنش آویخت.

او با پیراهن گلدار و گردنبند صدفی،از همیشه زیباتر شده بود.گل گلی هر روز جلوی آینه می ایستاد و گردنبندش را نگاه می کرد و از دیدنش لذت می برد.

 

داستان کودکانه گردنبند گل گلی - تصویر 3

 

یک روز خانم و آقای خرس در خانه بودند و داشتند آش کدو می پختند.

گل گلی اجازه گرفت تا از خانه بیرون برود و کمی بازی کند.بابا و مامانش هم اجازه دادند و گفتند تا آش آماده شود می تواند بیرون بماند و بازی کند.

گل گلی بیرون خانه مشغول لی لی کردن بود که چشمش به خرگوش سفید افتاد.خرگوش سفید به گل گلی سلام کرد و گفت:گل گلی جان،چه گردنبند قشنگی داری!خیلی بهت میاد!

 

داستان کودکانه گردنبند گل گلی - تصویر 4

 

گل گلی خندید و گفت:آره خیلی قشنگه!خاله ام این گردنبند را به من هدیه داده،خیلی دوستش دارم.

خرگوش سفید گفت:مبارکت باشه و جست و خیزکنان به سوی تپه دوید و از گل گلی دور شد.

گل گلی مدتی بازی کرد تا این که مادرش او را صدا زد و گفت:گل گلی جان،آش حاضره بیا تو آش بخور.گل گلی با خوشحالی به خانه رفت.

دستهایش را شست و سر میز نشست تا آش بخورد.مادر به دستهای او نگاه کرد تا ببیند تمیز شسته است یانه.اما نگاهش به گردن گل گلی افتاد و با تعجب پرسید:گردنبندت کجاست؟گل گلی دستش را به طرف گردنش برد و با ناراحتی گفت:نیست،نمی دونم چطور شده!مادرش گفت:برو بیرون روی زمین را نگاه کن شاید اونجا افتاده.

 

داستان کودکانه گردنبند گل گلی - تصویر 5

 

گل گلی با عجله بیرون رفت.روی زمین را نگاه کرد اما چیزی ندید.به خانه برگشت و با ناراحتی سر میز نشست.خانم خرسه و آقاخرسه فهمیدند که او گردنبندش را پیدا نکرده.اما چیزی نگفتند و صبرکردند تا غذاخوردنشان تمام شد.آن وقت هرسه با هم برای پیداکردن گردنبند بیرون رفتند.

اما هرچه گشتند،آن را پیدا نکردند.هیچ کس نزدیک خانه ی آنها دیده نمی شد.ناگهان خرگوش سفید از تپه پایین آمد و به آنها نزدیک شد.به خانم و آقاخرسه سلام کرد و پرسید:چی شده؟دنبال چی می گردید؟

گل گلی گفت:گردنبندم گم شده،تو آن را ندیدی؟

 

داستان کودکانه گردنبند گل گلی - تصویر 6

 

خرگوش سفید گفت:نه ندیدم.

گل گلی با اوقات تلخی گفت:اما تو از اینجا ردشدی.مطمئنم که گردنبندم را تو پیدا کردی و برای خودت برداشتی.زود باش بهم پس بده!

خرگوش سفید با ناراحتی گفت:به من چه که گردنبندت گم شده؟مگه من برداشتم ؟من ندیدمش.

گل گلی گفت:دروغ میگی!تو برداشتی،تو گفتی گردنبندم قشنگه،تو برش داشتی.

خرگوش سفید داد می زد و می گفت:نه ،من برنداشتم و گل گلی داد می زد:تو برداشتی ...

خانم خرسه و آقاخرسه هاج و واج به آنها نگاه می کردند.بالاخره آقاخرسه وسط دعوای آنها پرید و گفت:هردوتا تون ساکت باشید ببینم چی شده؟خرگوش سفید تو بگو ببینم گل گلی چی میگه؟

 

داستان کودکانه گردنبند گل گلی - تصویر 7

 

خرگوش سفید گفت که یک ساعت پیش که از اینجا رد می شده گل گلی را دیده و از گردنبند او خوشش آمده و گفته که خیلی قشنگ است اما آن را برنداشته،اصلاً چطور می توانسته گردنبندی را که به گردن گل گلی آویزان بوده برای خودش بردارد؟

خانم و آقاخرسه حرفهای خرگوش سفید را قبول کردند و به گل گلی گفتند که نباید بیخودی خرگوش سفید را متهم به برداشتن گردنبندش کند.

آنها از خرگوش سفید خواهش کردند تا همراه آنها دنبال گردنبند بگردد.خرگوش سفید گفت:باشه،من هم دنبال گردنبند می گردم.ممکنه که گردنبند از گردن گل گلی باز شده باشه و توی بوته ها و لای سنگها افتاده باشه.

برای این که به گل گلی ثابت کنم که گردنبند پیش من نیست،من هم همراه شما می گردم تا پیدا ش کنیم.

 

داستان کودکانه گردنبند گل گلی - تصویر 8

 

آنها گشتند و گشتند اما روی زمین چیزی پیدا نکردند.تا اینکه یک موش صحرایی، از توی سوراخ بزرگی سرش را بیرون آورد و گفت:سلام دوستان،دارید چه کار می کنید؟

خرگوش سفید ماجرای گم شدن گردنبند را برای او تعریف کرد.موش صحرایی گفت:صبرکنید ،من می دانم گردنبند کجاست و با عجله به سوراخ رفت و لحظه ای بعد با گردنبند گل گلی برگشت و گفت:این گردنبند شما نیست؟

گل گلی با خوشحالی گفت:خودشه!همین گردنبند منه،کجا پیداش کردی؟

موش صحرایی جواب داد:پسرم از خونه بیرون رفت تا کمی قدم بزنه که این گردنبند را نزدیک خونه ی شما روی زمین پیداکرد و آورد به من داد.فکر کردم شاید مال شما باشه.می خواستم بیام و بهتون بگم که صداتون را شنیدم و اینجا دیدمتون.

 

داستان کودکانه گردنبند گل گلی - تصویر 9

 

گل گلی با خوشحالی گردنبند را به گردنش بست و از موش صحرایی تشکر کرد.خرگوش سفید گفت:دیدی زود قضاوت کردی؟من گردنبند تو را برنداشته بودم.

گل گلی سرش را زیر انداخت و خجالت کشید.بعد هم از خرگوش سفید معذرت خواست و گفت:ببخشید،من اشتباه کردم.اگر منو ببخشی ،قول میدم دیگه بیخودی به کسی شک نکنم .منو می بخشی؟

خرگوش سفید که خیلی مهربان بود با خوشرویی گفت:البته که می بخشمت.به شرطی که قول بدی همیشه با من دوست باشی و هروقت دلت خواست بیایی با هم بازی کنیم.

گل گلی گفت:قول میدم.

 

داستان کودکانه گردنبند گل گلی - تصویر 10

 

خانم و آقاخرسه خندیدند و از خرگوش سفید و موش صحرایی و پسرش دعوت کردند تا به خانه ی آنها بروند و آش کدو بخورند؛چون هنوز هم توی دیگشان آَش کدو داشتند.

آنها هم دعوت خرسها را قبول کردند و همه باهم به خانه ی خرسها رفتند و آش خوردند.آن روز به همه ی آنها خیلی خوش گذشت.

گل گلی از رفتارخودش با خرگوش سفید شرمنده بود؛اما خرگوش سفید او را بخشید و آنها حسابی با هم دوست شدند و هنوز که هنوز است با هم دوست هستند.

منبع:داستان 10 بلاگفا

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه